ویولن و انزوا

«مسلماً چیزهایی هست که ارزش دارد آنها را باور کنیم. من خودم شخصاً به برادری میان انسان ها اعتقاد دارم.» آلبرت اینشتین آلبرت در شهر اولم آلمان، جایی نزدیک به مرز فرانسه به دنیا آمد. وضعیت اولم در آن زمان با ۱۵۰۰ نفر جمعیت، از نظر کسب وکار کاملاً کساد بود. پدرش هرمان و عمویش یاکوب که چیزهایی از مهندسی برق می دانستند کارگاهی در مونیخ دست وپا کردند تا اوضاع بگذرد. در کودکی گوشه گیر بود. با هیچ کس بازی نمی کرد، در پنج ، شش سالگی هنوز به سختی حرف می زد، پدرش برایش یک قطب نما خرید. آلبرت به آن عقربه کوچکی که هر کاری می کرد سرجایش بود، علاقه مند شد. «هنوز به یاد می آورمش. این تجربه اثر عمیقی بر من گذاشت، فکر کردم که چیزی بسیار پنهانی باید پس این ماجرا باشد.» •پدر و مادرش یهودی اما چندان مذهبی نبودند، با این وجود چند رسم قدیمی یهودی را حفظ کرده بودند. مثلاً هر هفته یک آدم فقیر را برای ناهار دعوت می کردند. کتاب های علمی عامه فهم را همین مهمان فقیر برایشان می آورد. •مدرسه آزارش می داد و معلم ها برایش مثل گروهبان بودند. عمویش به او هندسه اقلیدسی یاد داد. پدرش خوشحال بود، چون حالا دیگر پسرش یک کاری انجام می داد، او کتاب می خواند. •چون تنها یهودی مدرسه بود، تورات را به عنوان تک درس می خواند، خیلی به آن علاقه نشان می داد اما وقتی کتاب هایی درباره فیزیک و نجوم و به خصوص کتاب «سنجش خرد ناب» کانت را خواند، تورات را کنار گذاشت. آن زمان ۱۲ساله بود. •در پانزده سالگی پدرش ورشکست شد. خانواده اش به میلان مهاجرت کردند و او را در مونیخ پیش اقوام گذاشتند تا دیپلمش را بگیرد. حوصله اش از مدرسه سر رفته بود. رفت و یک گواهی پزشکی گرفت که «اعصابش ناراحت است و نمی تواند سرکلاس برود.» اما مدیر دبیرستان پیش دستی کرد: «آقای اینشتین! حضور شما در کلاس باعث اختلال است و اثر سویی بر بقیه دانش آموزان دارد.» چمدانش را بست و برای تفریح به ایتالیا رفت. •پولش که تمام شد به زوریخ رفت تا در پلی تکنیک درس بخواند و برای خودش مهندسی بشود. بدون داشتن دیپلم، کنکور داد. نمره فرانسه، انگلیسی، جانورشناسی و زیست شناسی اش افتضاح بود اما ریاضی اش عالی بود. برای همین مدیر پلی تکنیک به او گفت به یک مدرسه برود و درسش را تمام کند. •دو سال بعد وارد مدرسه پلی تکنیک شد اما این بار برای خواندن فیزیک آمده بود. «دیدم ریاضیات به شاخه های تخصصی زیادی تقسیم شده که هر یک می تواند همه عمر کوتاه ما را صرف خودش کند. فیزیک هم همین طور بود اما من دلبسته شناخت طبیعت بودم.» در دانشگاه با هم کلاسی هایش ساعت ها در مورد مسائل بنیادی فیزیک بحث می کردند. استادها نمی توانستند به سئوال هایش پاسخ دهند. زوریخ کوچک آن روزها زنده تر از همیشه بود. همه انقلابیون بزرگ آنجا بودند: رزا لوکزامبورگ، لنین و تروتسکی. به سوسیالیسم انقلابی ارادتی پیدا کرد. وجود دوست دخترش میلوا ماریک که ریاضی می خواند و از صربستان آمده بود، به تقویت روحیه اش خیلی کمک کرد. •پس از فراغت از تحصیل دانشگاهی، نتوانست کار درست و حسابی پیدا کند تا اینکه یکی از دوستانش در موسسه ثبت اختراعات سوئیس برایش کاری دست و پا کرد. با میلوا عروسی کرده بود. مسائل اساسی فیزیک در این پنج، شش سال خیلی او را آزار می داد. «اوایل که نسبیت خاص در ذهنم شکل می گرفت به همه جور اختلال عصبی دچار بودم. گیج بودم.» •اول تابستان ،۱۹۵۵ ۱۳ صفحه ای را که حاصل چندین سال بحث و تفکر در دانشگاه و سال های پس از آن بود، به دفتر آنالن در فیزیک برد. به خانه که برگشت، دو هفته استراحت کرد. وقتی مجله (که آن زمان معتبرترین مجله علمی دنیا بود) درآمد، پنج مقاله آلبرت، سی صفحه آن را پر کرده بود. اما ۴ سال طول کشید تا دوباره به محیط دانشگاهی بازگردد. •۱۹۱۱ که کرسی فیزیک نظری دانشگاه پراگ را به او دادند به محافل ادبی یهودی که کافکا، هوگو، برگمان و ماکس ستاره های آن بودند، رفت وآمد داشت. •۱۹۱۲ استاد مدرسه پلی تکنیک زوریخ شد. در ۱۹۱۶ به برلین رفت و در یکی از بهترین دانشگاه های جهان در آن زمان، مشغول به تدریس شد. هنوز سه ماه نگذشته بود که میلوا به همراه دو پسرش هانس و ادوارد به زوریخ برگشتند، آنها از هم جدا شدند، کسی نمی داند چرا. •تا سال ۱۹۱۶ که سی مقاله نوشته بود و در آخرین آنها توانسته بود نسبیت عام را شرح دهد، آن قدر مشهور بود که همه او را می شناختند. در آن زمان به خبرنگاران گفت: «چیز مهمی برای گفتن ندارم. بدون کشفیات دانشمندان بزرگ قبل از خودم امکان نداشت به این نتایج دست پیدا کنم.» در همان سال با دختر عمویش الزا ازدواج کرد. •هنوز هم سالن اجتماعات شهر استکهلم دسامبر سال ۱۹۲۱ را که جایزه نوبل فیزیک به نابغه قرن اهدا شد، به خاطر دارد. •سال ۱۹۳۰ سال بدی برای او بود. نامه های تهدیدآمیز برایش می آمد. آدم های عجیبی اطراف خانه اش پرسه می زدند. همسایه ها به مستخدمانشان بدوبیراه می گفتند که چرا برای یک خانواده یهودی کار می کنند. نازی ها به سراغشان آمدند و... اینشتین بالاخره مجبور می شود در ۱۹۳۲ اسباب و اثاث را جمع کند و به کالیفرنیا برود تا چندماهی را خوش بگذرانند. شش ماه بعد که برگشتند خانه، فهمیدند که گشتاپو خانه ییلاقی شان را تفتیش کرده. به بلژیک رفتند. در آنجا بود که ارتباط اینشتین و ملکه بلژیک آغاز شد. رابطه ای که تا پایان عمر با نامه و... ادامه داشت. •در اواخر ۱۹۳۳ به آمریکا رفتند و اینشتین در یکی از بهترین موسسه های پژوهشی حال حاضر جهان یعنی «موسسه تحقیقات پیشرفته پرینستون» نیوجرسی مشغول به پژوهش شد. این موسسه جنب دانشگاه پرینستون بود که اینشتین تا پایان عمرش استاد آن دانشگاه بود. در سال ۱۹۳۶ الزا از دنیا رفت. •«چیزی وجود دارد به نام انرژی هسته ای. دانشمندان نازی هم مشغول کار روی آن هستند. این سلاح استراتژیک است که می تواند نتیجه جنگ را تعیین کند. رئیس جمهور باید تصمیم بگیرد که با آن چه کند. ارادتمند: آلبرت اینشتین دوم اوت ۱۹۳۹» •سال های بعد از انفجارهای اتمی و پایان جنگ برای اینشتین در انزوا گذشت. گاه گاهی با «کورت گودل» گپ می زد. گاهی ویولن و گاهی هم داستایوفسکی و تولستوی تنهایی او را پر می کردند. •وقتی ولادیمیر ژابوتیسکی پدر صهیونیسم جدید ریاست جمهوری اسرائیل را به او پیشنهاد داد، گفت: «بهتر بود یهودی های مهاجر به جای فلسطین به اوگاندا می رفتند. این انتخاب شاید مطلوب و آرمانی نباشد. اما لااقل در اوگاندا برای همه جا هست. فکر کنم فلسطین را براساس متون تورات انتخاب کرده اند، این طرز تفکر، قوم پرستانه است و من با هر جور قوم پرستی مخالفم.» •وقتی صدراعظم آلمان پیشنهاد زندگی در این کشور را داد، گفت نمی توانم کشتار شش میلیون یهودی در آلمان را فراموش کنم. اما افراد زیادی هم در دنیا بودند که نمی توانستند کشتار ژاپنی ها در هیروشیما و ناکازاکی را فراموش کنند. «اگر دوباره به دنیا می آمدم، دیگر تئوری و فرمول نمی ساختم. می رفتم کفاش می شدم.» •۱۸ آوریل ۱۹۵۵ دیگر از خواب بیدار نشد. خاکسترش اکنون در قعر اقیانوس آرام است و مغزش هدیه ای است که در هاروارد نگهداری می شود. سالشمار زندگی اینشتین ۱۸۷۹- تولد: ۱۴ مارس اولم (آلمان) ۱۸۹۴- ترک تحصیل بعد از گذراندن یک ترم در دبیرستان مونیخ، اقامت در ایتالیا و ترک تابعیت آلمانی ۱۸۹۶- ادامه تحصیل در دبیرستانی در سوئیس و آغاز تحصیلات دانشگاهی در مدرسه پلی تکنیک زوریخ ۱۹۰۰- اخذ مدرک از مدرسه پلی تکنیک زوریخ ۱۹۰۱- اخذ تابعیت سوئیس ۱۹۰۳- ازدواج با میلوا ماریک (همکلاسی اش) ۱۹۰۵- چاپ چند مقاله معروف در «آنالن در فیزیک» (از جمله مقاله های مربوط به نظریه نسبیت خاص و توضیح اثر فتوالکتریک) ۱۹۱۴- تدریس در دانشگاه برلین (استاد فیزیک نظری) ۱۹۱۶- تکمیل نظریه نسبیت عام ۱۹۱۹- جدایی از میلوا و ازدواج با دختر عمویش الزا ۱۹۲۱- اخذ جایزه نوبل به خاطر خدماتش به فیزیک نظری ۱۹۲۷- مطالعه در باب مبانی فلسفی مکانیک کوآنتومی ۱۹۳۳- خروج از آلمان و اقامت در پرینستون آمریکا به خاطر فشار نازی ها ۱۹۳۹- نامه به روزولت درباره خطر دستیابی نازی ها به بمب هسته ای ۱۹۵۳- طرح نظریه وحدت نیروها ۱۹۵۵- مرگ بر اثر حمله قلبی، ۱۸ آوریل مهدی صارمی فر روزنامه شرق   
نویسنده : raper ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٦